![]() |
![]() |
|
| من بلد نیستم سکوت کنم....نمی خوام یاد بگیرم |
|
زندگی شب است....شب آرامش.....کدام آرامش؟ در این سکوت مسخره که کسی جرات استادن ندارد....چقدر دلم برای فریاد تنگ شده است....دلم می خواهد باز هم عاشق شوم.....باز هم زیبا شوم.....باز هم خندان شوم....باز هم.....بگریم......فریادی از دل سکوت به خاطر دل سکوت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 14:50 توسط الناز |
|
|
و عاشورا سبز است و سبز خواهد ماند........تسلیت!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم دی 1388ساعت 21:29 توسط الناز |
|
|
آری سکوت نکرده ام.....بی جهت مرده ام! چرا ؟ نمی دانم!
معذرت می خوام....اتفاق ناگواری برام رخ داد! پدر بزرگم........آه! و برای تو این نازنین مرد دنیای من: پدر بزرگ از گاهی که رفته ای گلها ناباور کوچ تواند اما به باورم غروب تو پایان سکوت نخواهد بود!
******************************************************* آرام تر از صدای پاییز رفتی.....اما آنروز دیدم.....با شوق رفتی! به خاطرت گریه نکردم ..... جای تو اینجا نبود! همسرت چشم به راهت بود.....سفرت بخیر پدربزرگ عزیزم! ***********************************************
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 18:6 توسط الناز |
|
|
انسان همان چیزی است که باور دارد ::آنتوان چخوف:: کسی که ثروتی ندارد خود را دارد ::فرانکلن:: تجربه نامی است که انسان ها بر اشتباهات خود می گذارند. ::اسکار وایلد:: آزادی در بی آرزویی است ::بودا:: دموکراسی در رای شماری معلوم می شود نه در رای گیری. ::استاپارد:: زن ها در زندگی عاشق چیزهای ساده می شوند.چه چیز ساده تر از مرد ها ::فاینیچر:: تحمل یعنی چیرگی بر تقدیر ::تامس کمبل::
گاهی وقتا زندگی اونقدر قشنگه که دوست نداریم بگذره....گاهی وقتا هم آدم دوست داره لحظه هایی رو که توش قرار گرفته برای همیشه از دست بده! شاید آدم اون موقع فکر می کنه که اگه اون لحظات کذایی از بین برن لحظه های قشنگ میان!!! واقعا اینطوریه؟ پ.ن: امشب دستام خیلی سردن مثل اشک مثل آه...مثل سکوت! چرا سکوت؟ انگار رود زندگیم تبدیل به یک آبشار یخ زده شده! هر لحظه منتظر هستم فرو بریزه ولی....ثابت مونده! نه برمی گرده سر جاش و نه می ریزه!!!! انگار راست میگن! دارم خودم رو امیدوار نشون میدم! ولی نیستم....آه رامکال جان....من از کلمه ی بی احساس و گنگ تکرار متنفرم! شاید من تکرار یک زندگی هستم ولی با به یاد آوردن این کلمه احساس بی وجودی و کرختی بهم دست میده! شاید من تکراری باشم....ولی .... پ.ن ۲:تنهام ـــــ دیوانه ـــــ بی امید ـــــ بی قانون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:28 توسط الناز |
|
|
چرچیل میگه:
" تجربه همیشه به نفع انسان نیست زیرا هیچ حادثه ای دوبار به یک صورت انجام نمی گیرد " |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:19 توسط الناز |
|
|
زندگی درباره ی حساب وکتاب نیست.درباره ی اینکه چند نفر به تو تلفن می کنند نیست و درباره ی اینکه با کی قرار داشته ای یا داری یا اصلا قراری نگذاشته ای نیست. درباره ی اینکه چه ورزشی می کنی.یا کدام دختر یا پسر دوستت دارد نیست.در حقیقت درباره ی نمره ها-پول-لباس یا کالج هایی که تو را پذیرفته اند یا نپذیرفته اند نیست. زندگی درباره ی این نیست که دوستان زیادی داری یا تنها هستی و درباره ی این نیست که چقدر مقبول یا نامقبول هستی.زندگی اصلا درباره ی اینها نیست! بلکه زندگی درباره ی این است که چه کسی را دوست داری و به چه کسی آسیب زده ای! درباره ی این است که چه احساسی نسبت به خودت داری.درباره ی ایمان خوشحالی و غم خواری است. درباره ی ایستادگی کردن برای دوستانت و جایگزین کردن عشق به جای نفرت. زندگی درباره پرهیز از حسادت-غلبه بر جهل و کسب اعتماد است.درباه ی این است که چه میگویی و منظورت چیست؟درباره ی باور کردن مردم است به هر صورتی که هستند نه آن چیزی که باید باشند.مهمتر از همه درباره ی این انتخاب است که زندگی ات را صرف این مسیر کنی که در زندگی کسی دیگر به طریقی تاثیر بگذاری که هیچ وقت از راهی دیگر آن را به دست نمی آورد. این انتخاب ها هستند که زندگی را تشکیل می دهند. لطفا ساده از کنار این متن نگذرین. اگه احساس می کنید نتیجه ای روی افکارتون نداره یک بار دیگه بخونید.....آروم تر و عمیق تر! پی نوشت:انسان همان چیزی است که باور دارد!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:11 توسط الناز |
|
|
اینکه چرا دارم این وب رو می سازم خودمم هم نمی دونم. ولی به احتمال زیاد به خاطر تنهایی هست
خیلی تنهام. انگار تو سکوت گم شدم. اما این سکوت کار من نیست. من عادت به سکوت و یکنواختی ندارم من باید شاد باشم....علتشم کاملا مشخصه....چون من یک انسان هستم! ولی با این همه مشکلات مگه میشه؟ مگه میشه شاد بود و خندید.....اوایل وقتی به مشکلات فکر می کردم خودم رو می باختم...چون بلد نبودم مقاومت کنم ولی حالا یاد گرفتم. یاد گرفتم که دنیا رو با همه ی مشکلاتش قبول کنم و به همه ی مشکلات لبخند بزنم حرفام بیشتر شبیه شعار می دونم. ولی هرچی که هست برای خودم خوبه.....تمام تفکرات خودم رو می نویسم شاید یکی پیدا بشه که سر در بیاره از کجا اومدم و چی میگم و منظورم چیه.....هرچند...هیچ کس نمی تونه یک دختر رو بشناسه.....! به جای نوشتن مشخصاتم تو پروفایل همین جا چند کلمه میگم: ۱۹ ساله . از تهران. امسال کنکور دادم مهندسی شیمی. ورودی بهمن. این اولین وبه منه. تا الان هم کاری جز وب گردی نکردم امیدوارم با نظرات قشنگتون بهم کمک کنید....اگه هم نکردید به....! تماس فرت |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:1 توسط الناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من
دختری از شرق با آرزوهایی به رنگ: شاید.....صورتی! |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 |
| پیوندها |
|
افق::محمد:: امپراطور دلشکسته::امیر:: دوست داشتن بالاتر از عشقه::هدیه:: |
|
RSS
|